أحمد السباعي (مترجم: رسول جعفريان)
434
تاريخ مكة (از آغاز تا پايان دولت شرفاى مكه "1344 ق")
برخاسته مانع شدند . « 1 » من از آن وحشت دارم كه در برخى از اين موارد كه نقل مىكنم ، افراطهايى صورت گرفته باشد كه در اصل ، برگرفته از شايعاتى است كه آن زمان بر سر زبانها افتاده بود و مورّخان آنها را بدون دقت ثبت كردهاند . به طور كلى بايد گفت كه احمد در اين برخوردهاى خشن خود حتى همنشينان و نزديكانش را هم استثنا نكرد . از جمله احمد قشاشى « 2 » و محمد مقدّسى جانشين سيد احمد بدوى « 3 » و ديگر زبدگان را هم زندانى كرد . زمانى ، شيخ جمال محمد باقشير كه از علماى مكه بود ، قصد خروج از مكه را به سمت محل كوچ خود داشت . در اين وقت امير احمد را ديد كه همراه با موكب خود از عمره باز مىگشت . وى رقعهاى نوشت و آن را به عابرى داده به او گفت كه آن را به امير برساند . وقتى آن را به امير داد ، وى آن را در نور شمع كه به جاى مشعل در برابرش در مسير روشن كرده بودند خواند . متن آن اين شعر بود : ريختن خون را حلال مىشمرى و به عمره احرام مىبندى . آن را رها كن و از ريختن خون مردم هم خوددار باشد . به خدا سوگند ما تاكنون اين چنين شگفتى نديده بوديم كه كسى چون تو ظالمِ متنسّك باشد . وى در پى نويسندهء آن رقعه گشت ، اما او را نيافت . « 4 » اخبار شريف احمد به عثمانىها رسيد و فريادها از آن اخبار به آسمان برخاست . آنان نيز فرماندهى را با نام قانصوه به سمت وى روانه كردند . اين فرمانده قرار بود به يمن
--> ( 1 ) . منائح الكرم ، ج 4 ، صص 13 - 14 . ( 2 ) . خاندان قشاقى از خاندانهاى بسيار عريق مكه هستند و من فكر مىكنم قشاشيه منسوب به آنهاست . ( 3 ) . سيد احمد بدوى از علماى معروف مكه بود كه در شعب عامر سكونت داشت و در اواخر زندگى به تصوف گرويد و بعدها عقلش را از دست داد ، به طورى كه گاه عريان به خيابان مىآمد . برخى مردم باور به « ولايت » او داشتند . بعدها به مغرب رفت و در بازگشت از مصر ديدن كرد و در طنطا مرد . در آنجا روى قبرش قبهاى ساختند كه در حال حاضر مزار مردم است . ( 4 ) . منائح الكرم ، ج 4 ، ص 28 .